خرید بک لینک
پراونهای پوسیده در پیلهام که در میان اجرای این نمایش بیهوده و غرق در امیدی واهی، گاهی به یاد میآورم که قرار نیست اتفاق خاصی بیافتد.درگیرم با خستگی همیشگی ناشی از تلاشی مستمر برای بیشتر فهمیدن، آرامش داشتن و یا شاید کوششی برای شاد بودن، حتی شادی کوچکی از گاهی غمگین نبودن.منِ بی ضمیر و بی هویت شاید بی آنکه به یاد بیاورم، خودخواسته برای همراهی با عزیزانی حوصله سر رفته، به دیدن این فیلم کسل کننده آمده باشم، چراکه چیز جذابی نمیبینم.اسیر بیهودگیم، درگیر بازی در فیلمی هستم که اگر تنها فیلم جهان بود هم برای دیدنش نمیرفتم، چه رسد به این نقش اول بودنها...نوشته شده توسط ژیلت در سه شنبه پنجم دی ۱۴۰۲ ساعت | لينک ثابت |

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 12:44

در میان معنای زندگی، آنچه بیش از هر چیز دوست داشتم، مرگ بود. در هر غم و شادی و هر بدست آوردن و از دست دادنی، نام مرگ مثل صدای رهایی بخش زنگ آخر مدرسه و فراغت از "زحمت" است؛ برای کسی که بازی کردن را دوست ندارد، هر دویدنی، هر باختی و حتی هر بُردی چیزی جز زحمت مضاعف نیست.آیا کسب دانش بد است؟ نه، ولی نیاز نداشتن به کسب علم و تعالی بهتر است. آیا نیاز به تکامل،ارتقاء و بهتر بودن بد است؟ نه، ولی "نیاز" نداشتن بهتر است.شاید برای عدهای غمناک به نظر برسد ولی مرگ... عشق، رهایی و زیبایی است.اینها زمانی به ذهنم رسید که از من پرسید: اگر الان بمیری از چی بیشتر حسرت میخوری؟جوابم این بود: هیچی. درباره گذشته اونچه فهمیدم و در توانم بود رو انجام دادم، اونچه فهمیدم و در توانم نبود رو هم نتونستم انجام بدم، اونچه نفهمیدم هم که اصلا مطرح نبود، حال حاضر مهمه که قراره با مرگ ازش رها بشم و آیندهای که من توش نباشم زحمتی هم برام نداره که توی فکر و حسرتش باشم.نوشته شده توسط ژیلت در چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ ساعت | لينک ثابت |

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 12:44

صفحه بندی